رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

رادین گل پسر مامان و بابا

مامان سرماخورده

دیدی مامانی تو که نیومدی منم که سرما خوردم از نوع شدید این همه مواظب بودم و سعی داشتم داروهای اضافی نخورم ولی اخرش اینجوری شد نمیدونم چه حکمتیه که تو این روزای اخر اینجوری بشم البته دیروز و  امروز سرم تزریق کردم و الان بهترم ولی خیلی سرفه میکنم امیدوارم وقتی بیای که مامانی خوب شده باشه دوست دارم گلم
13 دی 1390

هنوزم منتظریم

مامانی نازم ما همچنان منتظر ورود شماییم مادرجون که هر روز زنگ میزنه و میگه چه خبر؟ و من هر روز  میگم هیچی خبری نیست!!!!!!! میدونم که هنوز طبق تاریخ سونو یک هفته دیگه وقت داری ولی نمیدونم چرا همه منتظریم که زودتر بیای من امیدوارم که تو شنبه بیای تا تاریخ تولدت بشه 10/10/90 و بابایی میگه یکشنبه بیای تا بشی محصول 1/1/2012 و مدل جدید باشی حالا تو چی میگی دیگه نمیدونیم باید ببینیم که زور کی بیشتره
8 دی 1390

اخرین سونوگرافی

مامانی امروز رفتم سونوگرافی فکر کنم دیگه این اخریش بود نتایج اینکه شما چرخیده بودید،وزنتون طبق سونو3260 ولی طبق گفته دکتر زنان بیشتر از این حرفا حالا چقدر منم نمیدونم؟؟؟؟ و اینکه دکتر سونو معتقد بود که دیگه تو کاملی و میتونی که بیای پس چرا نمیای مامانی اگه اماده ای؟ باورم نمیشه که دیگه چیزی نمونده باشه احساس میکنم امادگیشو ندارم خدا به همه مامانا و نینی ها کمک کنه ...
4 دی 1390

ادامه سفر نامه

در سفر دبی چه گذشت؟ قسمت دوم : ر فتیم و بالاخره پامون رسید به شهر بی اب و علف دبی به هتل رسیدیم و وقتی کارت اتاق رو بهمون دادن متوجه شدیم که دقیقا تو همون اتاقی هستیم که پارسال توش اقامت داشتیم مثل اینکه سند خورده بود به ناممون جالبه که بعضی از خدمه و مسئولان هم ما رو یادشون بود ما پنج روز کامل دبی بودیم خیلی خوش گذشت و قسمت جالبترش این بود که توی این سفر تو قسمتهایی واسه خرید میرفتیم که تا اون موقع نرفته بودیم یعنی لباس و وسایل کودک که چقدر هیجان انگیز و جالب بود طوری که وقتی توی اون قسمتها بودم اصلا نمیدونستم که باید چی بخرم و چیکار کنم فقط مات و مبهوت وسایلهارو نگاه میکردم بالاخره تونستم خودمو جمع و جور کنم و دست به کار بش...
1 دی 1390

عکس درونی

نمیدونستم عنوان این مطلب رو چی بزارم؟ امروز من و بابایی رفتیم عکاسی تا از تو عکس بگیریم چیه ؟ چرا میخندی؟ درسته که هنوز به دنیا نیومدی ولی دیده که میشی مامانی امروز از صبح که بیدار شدم داشتم حاضر میشدم ساعت دوازده نوبت عکاسی داشتیم کلی بزک و درزک کردیم که بریم عکس بارداری بندازیم و رفتیم همون عکاسی که واسه عروسیمون رفته بودیم پیشش تازه شیش ماه پیشم که عروسی عمه سمیه بود رفته بودیم اونجا و چندتا عکس انداختیم کلا این سه ساله هر عکسی رو رفتیم اونجا و از کارشونم راضی بودیم تو هم به دنیا اومدی مشتری جدیدشون میشی امیدوارم عکسامون قشنگ بشه و به عنوان یه یادگاری خوب برامون بمونه ...
1 دی 1390

چشم انتظاری

سلام گل قشنگم خبرداری دیگه چیزی به اومدنت نمونده؟ حتما خبر داری چون میدونم تو منتظرتر از    همه ای الهی قربونت برم که اینقدر جات تنگ شده که دیگه نمیتونی زیاد تکون بخوری و مامانی رو اذیت کنی امروز اول زمستونه و طبق گفته دکتر فقط پانزده روز مونده تا همدیگه رو ببینیم ولی من امیدوارم زودتر این اتفاق بیفته اما از طرفی هم نمیدونم که میتونم تحمل کنم که تو ازم جدا شی؟ اخه بهت عادت کردم به اینکه چسبیده باشی به من و لمست کنم ،لگدهات ،تکونهات همه چیزهاتو دوست دارم و بهشون عادت کردم این روزا به هرکی میرسم بهم میگه اخی ..... کی راحت میشی؟    چند وقت دیگه مونده؟؟؟ ولی من نمیدونم به چه زبونی بهشون بگم بابا من به خد...
1 دی 1390

جشن سیسمونی

مهمونی واسه اومدن گلم با اومدن وسایلت و چیدنشون باید دیگه کم کم به فکر برگزاری مهمونی میشدیم ما روز 7 ابان رو انتخاب کردیم که سالگلرد ازدواج حضرت علی(ع)و حضرت فاطمه(س) بود مهمونی خونه مامان کبری بود چون خونه ما کوچیک بود میشه گفت همه چی طبق برنامه پیش رفت و خوب برگزار شد منم با این شکم هی می دویدم این ور و اون ور نمیدونم به تو چی گذشت ولی سعی میکردم مواظبت باشم   تزیین در و دیوار که خیلی ساده و کم بود اخه خجالت میکشیدم وقتی نی نی نبود کلی تزیین کنیم   کارتهای دعوت که دست ساز مامانیته و جا داره از اقای پدر برای چاپ عکسها تشکر کنم   سعی کردم به همه خوش بگذره و برای بچه ها گیفت در...
23 آذر 1390

سیسمونی

وسایل قشنگ شما گلم بالاخره بابایی همت کرد و اتاقت موکت شد مادرجونم بقیه خرده ریز هارو خرید و وسایلت اومد مادر جون و پدرجون خیلی زحمت کشیدن ، میدونم که تو هم وسایلت رو دوست داری ...
27 آبان 1390

سفر نامه

در سفر دبی چه گذشت؟؟ سلام پسر گلم . یادته تو اخرین پستم نوشتم که داریم میریم واسه گل پسریمون خرید کنیم؟ حتما یادته          ما بالاخره با ماشین جدید بابایی روز جمعه رفتیم تهران توی راه خیلی اذیت نشدم و سعی میکردم چندوقت یکبار از ماشین پیاده بشم خلاصه رفتیم و شب رو خونه خاله مریم موندیم نصفه شب هم ساعت 4 اماده شدیم که بریم فرودگاه پروازمون ساعت 7 صبح بود .همه کارها رو انجام دادیم و رفتیم که سوار هواپیما بشیم که به محض ورود جناب سرمهماندار متوجه بارداری من شد و برگه اطلاعات پزشکی خواست که ماهم نشونش دادیم و متذکر شد که باید موقع برگشت هم این برگه تاییدیه دکتر بخوره و ما باید در دبی یه سرم به ...
27 مهر 1390