رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

رادین گل پسر مامان و بابا

اموختن برخی مفاهیم

گل پسری، ناز پسری ، قند عسلی بزرگ شدی ها مامانی شما یاد گرفتی که شونه و گل سر مربوط به موهاته و شونه ات رو برمیداری و میزنی به موهات کیلیپس های مامانی رو هم ور  میداری و میبری سمت موهات اخه مگا تو دختری خوشگل من یاد گرفتی که به چیزهای داغ دست نزنی تا چایی میبینی انگشت اشارت رو بالا میگیری و میگی جیزززززز الهی من فدات بشم کوچولوووو به بخاری هم نزدیک میشی و همین کارو میکنی دالی کردنم که یه مدت یاد گرفتی و از هرجایی سرت رو خم میکنی و با صدای نازک و کشیده میگی: د     ...
21 دی 1391

یادی از پارسال

سلام اقا پسرم الان چند روزه که هی یاد پارسال میوفتم یاد اینکه از اول دی منتظر بودم که نکنه الان دردم شروع بشه ..........   یا نکنه کیسه ابم پاره بشه و هیچکی خونه نباشه!!!! یا اگه دردام شروع شد چیکار باید بکنم اینقدر کتابهای مختلف خونده بودم که مثلا بلد باشم چطوری باید مراحل زایمان طبیعی رو برم جلو اما چه فایده وقتی 5 شنبه 22 دی رفتم مطب  و خانم دکتر گفت دیگه یک هفته از وقتت گذشته و باید بری برای سزارین انگار که یخ یخ شدم نمیدونستم چجوری باید بهش بگم که بابا من میخوام نی نیم طبیعی دنیا بیاد میخوام اولین نفر باشم که میبیمش میخوام خودم اولین بار صدای گریه اش و بشنوم ای بابا دیگه گذشته و ناراح...
21 دی 1391

باز هم ارایشگاه

سلام گل قشنگم امروز دیگه من تسلیم بابایی شدم چند وقت بود که هی میگفت ببریمت ارایشگاه و موهاتو کوتاه کنیم چون میریخت تو صورتت و نگران بود که چشمات ضعیف بشه چون جلوی دیدت رو گرفته بود منم مقاومت میکردم اخه با موی بلند خیلی جیگرتر میشی برای اینم که موهات تو چشمت نره برات گلسر و کش میبستم ولی اونارم یاد گرفته بودی که در بیاری و نمیذاشتی بمونه رو سرت دیگه موهاتم خیلی ژولی پولی شده بود و بالاخره رفتیم کوتاه کردیم این دفعه به نظرم بیشتر از قبل گریه کردی و شیطونی کردی
18 دی 1391

از دست دادن یه عزیز دیگه

سلام گل قشنگم دیشب خیلی اذیت کردی تو فکرم بود که صبح بیام و تو وبلاگت از دستت شکایت کنم میدونم عزیزم تو هم دست خودت نیست و این دل دردها ولت نمیکنن تو هم از روی درده که ناارومی ولی امروز وقتی با صدای تلفن از خواب بیدار شدم از خاله اکرم شنیدم که زندایی فرنوشم رفت پیش خدا(زندایی من )بنده خدا دو سال بود که مریض حال بود و یه جورایی دکترها مریضیش رو تشخیص نمیدادن دلم واسه دوتا دخترهاش میسوزه خودشم جوون بود بیچاره حالا بابایی و عمو محمود، دایی محسن و پدر جون یکساعتی میشه که حرکت کردن برن تهران که فردا مراسم خاکسپاریه منم بخاطر تو نرفتم چون هوا سرده و چهارشنبه رو هم روز الودگی هوا اعلام کردن خدا رحمتش کنه و به دایی جون و دوتا دخت...
12 دی 1391

عکسهای اتلیه سها

اقا رادین ما روز پنجشنبه عکاسی سها نوبت داشت کلی برنامه ریزی کردم که بتونی صبح خوب بخوابی و سرحال باشی که خدا رو شکر بودی تو عکاسی هم خوب بودی و کلی همکاری کردی البته خانم وکیلی هم که عکاست بود خیلی خوب بود و اینا شد حاصل تلاش همه ما چونکه میخواستیم جمعه برگردیم لطف کردن و اقای ابولفتح عکسهات رو همون موقع چاپ کردن و دادن   ...
10 دی 1391

صندلی ماشین مکسی کوزی

پسر عزیز من بالاخره صاحب صندلی ماشین شد بعد از کلی تحقیق و بررسی بین برندهای مختلف و امکاناتی که داشتند بازهم به اولین و بهترین انتخاب یعنی مکسی کوزی رسیدیم و بابایی مهربون برای پسرم اونو خرید درسته که مارک گرونیه ولی بابا حسین معتقده که برای چیزی که با جون ادم سر و کار داره هر چقدرم پول بدی بازم کمه به هر حال تلفنی سفارش دادیم و 1160 تومن + 15 تومن هزینه ارسال تا برامون فرستادن ناگفته نماند که احتمالا کادو تولدتونم هست تپل پسرم ببخشید که عکسا تاره پسری شیطون شده دیگه نمیشه ازش عکس گرفت   چرخش 90 درجه به طرفین هم داره که یکی از امتیازات ویژه برای خریدش بود   اینم از مشقت های عکاسی از اقا رادین &nb...
30 آذر 1391

کارهای جدید

رادین گلم یاد گرفته با تلفنش الو کنه یاد گرفته بای بای کنه توپ بازی کنه و توپش رو قل بده و قل بازی کنه داره کم کم یاد میگیره که بوس کنه دیگه یادم نمیاد راستی فردا شب یلداست جمعه هم که مسافر مشهدیم پس مامان یه هفته میره مرخصی بای ...
29 آذر 1391

در استانه یکسالگی

عزیز دلم امروز اولین روز از داوزدهمین ماه زندگی شماست 29 روز دیگه یکساله میشی گلم کلی بزرگتر و فهمیده تر شدی چی بگم از کارهای جدیدت تو این ماه یکی اینکه حلقه های رنگیت رو میندازه تو استوانه و مامانی کلی ذوق میکنه دوستای مامان هم که نینی های همسن تو دارن میگن که این کارو داری زود انجام میدی و این نشونه هوش زیاد توئه خوشگل  من     دیگه بگم که میری کنترل رو برمیداری و میگیری سمت تلویزیون که مثلا شبکه عوض کنی و ما کلی کیف میکنیم تا گوشی تلفن رو جایی میبینی میری سراغش و دینگ دینگ دکمه هاشو میزنی که صدا بده چند بارم زنگ زدی به این و اون عاشق بازی کردنی و هی از من و بابایی میخوای که باه...
23 آذر 1391

شیطنت های رادین خان

اقا رادین ما از وقتی چهاردست و پا میره از همه جا سردر میاره و شیطونیش زیاد شده اینم شیطونی هاش به روایت تصویر البته ببخشید اگه بعضی عکسا تاره چون دیگه پسری ثابت نمی مونه که ازش عکسای خوب بگیرم اینجا مشغول ریختن کشوهای اشپزخونه خوردن یواشکی میوه هایی که باباییش خریده   پسری لای اپن و مبل   این گل پسر عاشق کنترل یکسره هم وسایلهای مختلف رو میزنه رو سرامیکها و حسابی سر و صدا راه میندازه تازه گاهی هم میکوبه به بخاری گاهی هم شبکه های تلویزیون رو عوض میکنه فضولی تو کیف مامان با چشمای پف کرده   بهم زدن دکور خونه و بازی با لب تاب مامان   ...
25 آبان 1391