رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

رادین گل پسر مامان و بابا

در استانه یکسالگی

عزیز دلم امروز اولین روز از داوزدهمین ماه زندگی شماست 29 روز دیگه یکساله میشی گلم کلی بزرگتر و فهمیده تر شدی چی بگم از کارهای جدیدت تو این ماه یکی اینکه حلقه های رنگیت رو میندازه تو استوانه و مامانی کلی ذوق میکنه دوستای مامان هم که نینی های همسن تو دارن میگن که این کارو داری زود انجام میدی و این نشونه هوش زیاد توئه خوشگل  من     دیگه بگم که میری کنترل رو برمیداری و میگیری سمت تلویزیون که مثلا شبکه عوض کنی و ما کلی کیف میکنیم تا گوشی تلفن رو جایی میبینی میری سراغش و دینگ دینگ دکمه هاشو میزنی که صدا بده چند بارم زنگ زدی به این و اون عاشق بازی کردنی و هی از من و بابایی میخوای که باه...
23 آذر 1391

شیطنت های رادین خان

اقا رادین ما از وقتی چهاردست و پا میره از همه جا سردر میاره و شیطونیش زیاد شده اینم شیطونی هاش به روایت تصویر البته ببخشید اگه بعضی عکسا تاره چون دیگه پسری ثابت نمی مونه که ازش عکسای خوب بگیرم اینجا مشغول ریختن کشوهای اشپزخونه خوردن یواشکی میوه هایی که باباییش خریده   پسری لای اپن و مبل   این گل پسر عاشق کنترل یکسره هم وسایلهای مختلف رو میزنه رو سرامیکها و حسابی سر و صدا راه میندازه تازه گاهی هم میکوبه به بخاری گاهی هم شبکه های تلویزیون رو عوض میکنه فضولی تو کیف مامان با چشمای پف کرده   بهم زدن دکور خونه و بازی با لب تاب مامان   ...
25 آبان 1391

شروع ماه یازدهم

چقدر عمر زور میگذره یعنی یازده ماه از ورود تو به این دنیا گذشت؟ پسر کوچولوی من بزرگ شده امروز تو اولین روز از ماه یازدهم عمرت رو تجربه کرد امیدوارم 120 ساله بشی گلم با تن سالم و خوشبختی فراوان پسرم همچنان با شیطونی فراوان میتازد . از همه جا سر در میاره و مامانش رو اذیت میکنه دارم یه سری عکس از شیطنت هات میگیرم تا به طور تصویری شاهد برخی از این شیطنت ها باشین   ...
23 آبان 1391

عید غدیر

سلام رادین خوشگلم عیدت مبارک عزیزم امسال شما هم به جمع سیدها اضافه شدی و  از اونجا که هم بابا جونت  و  هم من هر دو سیدیم  مهمونای عید افتخار بوسیدن یک سادات رو داشتن ما هم طبق سالهای گذشته صبح تا ظهر خونه ی اقا جون و بعداز ظهر هم خونه پدرجون بودیم و از مهمونا پذیرایی میکردیم البته شما که از بغل پایین نمیومدی اقا اینم عکست با لباس سبز که انا برات عیدی خریدن البته دیگه شما راه افتادی و هی میای دوربین رو از دستم میگیری و نمیتونم ازت خوب عکس بگیرم شیطونم ...
14 آبان 1391

عید قربان

سلام عزیزم عیدت مبارک دیروز بابایی برای سلامتی پسر گلمون با اقا جون شریکی یه گوسفند قربونی کردن که  امیدوارم خدا قبول کنه   من میخواستم هر ماه بیام و از کارهایی که تو اون ماه انجام میدی بگم ولی تو ماشالله اینقده فعالی که باید هر روز بیام مامانی باید بگم که پسرم دو سه روزه داره چاردست و پا میره دیگه برامون زندگی نذاشی مامانی از همه جا سر در میاری و خرابکاری میکنی تو همین سه روز من و بابایی کم اوردیم تازه پسرم بای بایم یاد گرفته قلبون پسر باهوش و فعالم برم   این شکلک خوشکلارم تازه پیدا کردم برات میزارم که روحیه بگیری   ...
6 آبان 1391

تب سوزان

پسر خوشگل  اصلا هفته خوبی رو پشت سر نذاشت و همش مریض بود اولش که با سرماخوردگی شروع شد و بعد تب بالا 3 روز کامل تب داشتی مامانی اونم تب 39 درجه شبا خوب نمیخوابیدی و اذیت میکردی بعدشم گلاب به روت  اسهال و استفراغ و .... هم خودت خیلی اذیت شدی هم ما سه تا دکتر بردیمت و لی انگار نه انگار و از اونجاییم که بدقلقی میکردی و خوب داروهاتو نمیخوردی خوبم نمیشدی ولی الان بهتری تبت پایین اومده و خوابیدی ان شا الله رودتر خوب خوب میشی گلم       ...
28 مهر 1391