همه چی خوب بود
به علت بیمار بودن پسری بازم من مینویسم
پسر خوشگلم عمل شما به خوبی انجام شد مرسی ازت که کمکمون کردی و پسر پر طاقتی بودی
ساعت 4/30 رفتیم بیمارستان و ساعت 5/10 دقیقه بردنت اتاق عمل و تو دستای بابایی بهت امپول بیهوشی زدن و اروم خوابیدی یاد سزارین خودم افتادم و دیگه نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و گریه کردم بابایی هم یکم ....
ولی سعی کردیم هم دیگه رو اروم کنیم و بعد رفتیم بیرون و منتظر بودیم خاله اکرم زودتر از ما رفته بود بیمارستان بعدش مادرجون اومد بعد عمو محمود بعد اقاجون و انا جون بعدشم عمه سمیه همه نگرانت بودن نیم ساعت بعد دکترت اومد بیرون و گفت که همه چی خوب بوده و باید شب رو بیمارستان بمونی....
یک ربع بعد خوشگل من از اتاق عمل اومد بیرون اشتباهی که کرده بودم بهت ناهار داده بودم و اون باعث شده بود که هی بالا بیاری اخه هیچکی بهم نگفت بهت چیزی ندم تا شب هی بالا میاوردی تا پرستار با اجازه دکتر بهت امپول ضد تهوع زد و بهتر شدی اوردنت که تو بخش یه نیم ساعتی سر و صدا و ناله داشتی یکم ترسیده بودی ولی بعدش تو بغلم خوابیدی نمیذاشتی که زمینم بذارمت زود از خواب میپریدی کوچولوی من شب هم مادرجون پیشم موند و تو هم خیلی اذیت نکردی صبح دکتر اومد ویزیتت کرد و اجازه ترخیص داد تا کارهات انجام بشه ساعت 11 شده بود و اومدیم خونه و سه تایی گرفتیم خوابیدیم
خدارو شکر که همه چی خوب پیش رفت و مشکلی پیش نیومد
خدا رو شکر که خدای مهربون یه عالمه بهم صبر داده بود و اروم بودم
امیدوارم دیگه تو زندگیت از این برنامه نداشته باشی نه تو نه هیچ نی نی دیگه ای


همه چی خوب بود
