رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

رادین گل پسر مامان و بابا

دل دردهای شبانه و قولنج

الهی مامانی فدای تو بشه که دل دردهای زیادت امان خودت و ما رو برده شبها تا ساعت ١٢ میشه شروع میشه و سه چار ساعت ادامه داره و توی همه  این ساعتها داری داد میزنی مامان اخر دیدیم درست نشدی بردیمت دکتر و تشخیص داد که دچار قولنج معده شدی و بهت دارو دادگریه هات کمتر شده ولی هنوز خیلی خوب نشدی و گریه میکنی البته متوجه شدم که گریه های شما جنبه ارثی از طرف باباجونی هم هست امیدوارم که هرچه زودتر خوب خوب بشی
22 اسفند 1390

چهل روزگی

پسر گلم چهل روزه ام شد الهی مامان قربونش بره روز چهلم پسر گلم با مادرجونش (مامان مامانی )حموم چهل روزگی رفت پدربزرگ مهربونشم(پدر بابایی) براش یه شعر قشنگ سروده بود که اون شب برای همه توی جمع خوند حتما متن شعر رو میگیرم و برات مینویسم ...
22 اسفند 1390

ماهگرد پسر گلم

پسر گل مامان یک ماهش شده به سلامتی ببخشید مامانی اگه دارم دیر عکسهات میزارم اخه بیشتر از یک ماه بود که اینترنت نداشتیم و توی بی امکاناتی بودیم بعدشم من حسابی سرگرم شما شدم  و وقت ازادم کم شده برات یک جشن سه نفره گرفته بودیم من و بابایی و شما که یک ماه بود پیش ما بودی و باورش برای ما سخت بود که تونسته بودیم این یک ماه رو با همه سختی هایی که داشت پشت سر بزاریم خدا رو شکر که خوبی و مشکلی توی این مدت نداشتیم ببخشید اینقدر نامرتبی توی جشن ماهگردت مامانی اخه تازه خوابیده بودی دلم نیومد بهت دست بزنم اینم نی نی یک ماهی بیدار ...
22 اسفند 1390

زایمان

باید بگم که الان تو توی بغلم خوابیدی و 18 روز از اومدنت میگذره 22 دی با حالی غریب و نا اشنا رفتم بیمارستان نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت مادرجون اومده بود خونمون و موقع رفتن منو از زیر قران رد کرد بعدش راهی شدیم سه تایی من و بابایی و مادرجون رفتم به قسمت زایشگاه و یه سری فرم رو امضا کردم و بهم لباسهای مخصوص دادن که بپوشم با کمک  مامانم لباسهارو پوشیدم توی اتاق یه خانم دیگه هم بود که زودتر از من رفته بود و کارهاشو انجام داده بود دکترمون هم یکی بود منم بعد از لباسها خوابیدم روی تخت و پرستار اومد فشارم و گرفت و سرم وصل کرد و یه سری سوال پرسیدن که چند سالته و سابقه بیماری داری و از این سوالها ...... من اصلا روحیه خوبی ندا...
12 بهمن 1390

ورود فرشته

مامانی داره میره بیمارستان  امروز رفتم دکتر و گفت دیگه صلاح نیست که بیشتر از این صبر کنیم و باید بری بیمارستان یا سزارین کنی یا امپول بزنی که شاید دردت شروع بشه ولی هیچ نشونی از زایمان طبیعی نداری کم تو دو راهی بودم..... ولی دیگه قراره برم برای سزارین و اصلا روحیه ام خوب نیست ولی از طرفی هم خوشحالم که انتظار تموم میشه و تو فرشته کوچولو رو میبینم دارم خودمو راضی میکنم که حتما صلاح نبوده و بهتره که اینطوری دنیا بیای بابایی هم برامون  کلی دعا خونده و داره دلداریم میده سه ساعت دیگه میرم بیمارستان و احتمالا ساعت 7 یا 8 شما دنیا اومدی هیچ تصوری نمیتونم بکنم که چه شکلی هستی فقط دعا میکنم که سالم و سلامت باشی دو...
22 دی 1390