رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

رادین گل پسر مامان و بابا

جشن سیسمونی

مهمونی واسه اومدن گلم با اومدن وسایلت و چیدنشون باید دیگه کم کم به فکر برگزاری مهمونی میشدیم ما روز 7 ابان رو انتخاب کردیم که سالگلرد ازدواج حضرت علی(ع)و حضرت فاطمه(س) بود مهمونی خونه مامان کبری بود چون خونه ما کوچیک بود میشه گفت همه چی طبق برنامه پیش رفت و خوب برگزار شد منم با این شکم هی می دویدم این ور و اون ور نمیدونم به تو چی گذشت ولی سعی میکردم مواظبت باشم   تزیین در و دیوار که خیلی ساده و کم بود اخه خجالت میکشیدم وقتی نی نی نبود کلی تزیین کنیم   کارتهای دعوت که دست ساز مامانیته و جا داره از اقای پدر برای چاپ عکسها تشکر کنم   سعی کردم به همه خوش بگذره و برای بچه ها گیفت در...
23 آذر 1390

سیسمونی

وسایل قشنگ شما گلم بالاخره بابایی همت کرد و اتاقت موکت شد مادرجونم بقیه خرده ریز هارو خرید و وسایلت اومد مادر جون و پدرجون خیلی زحمت کشیدن ، میدونم که تو هم وسایلت رو دوست داری ...
27 آبان 1390

سفر نامه

در سفر دبی چه گذشت؟؟ سلام پسر گلم . یادته تو اخرین پستم نوشتم که داریم میریم واسه گل پسریمون خرید کنیم؟ حتما یادته          ما بالاخره با ماشین جدید بابایی روز جمعه رفتیم تهران توی راه خیلی اذیت نشدم و سعی میکردم چندوقت یکبار از ماشین پیاده بشم خلاصه رفتیم و شب رو خونه خاله مریم موندیم نصفه شب هم ساعت 4 اماده شدیم که بریم فرودگاه پروازمون ساعت 7 صبح بود .همه کارها رو انجام دادیم و رفتیم که سوار هواپیما بشیم که به محض ورود جناب سرمهماندار متوجه بارداری من شد و برگه اطلاعات پزشکی خواست که ماهم نشونش دادیم و متذکر شد که باید موقع برگشت هم این برگه تاییدیه دکتر بخوره و ما باید در دبی یه سرم به ...
27 مهر 1390

اولین تصویر

سونوگرافی اول مامانی گلم، نمیدونی روزی که قرار بود برم سونوگرافی واسه اولین بار ، چه حسی داشتم هرچند که مطب خیلی شلوغ بود و کلی خسته شدم تازه اقای دکتر هم چندان خوش اخلاق نبود و هیچ توضیحی هم نداد اخرم یه عکس سیاه داد دستم و گفت اینم عکس بچه ات !!!!!! اخه این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی خیلی جالب بود چون اولین تصویری بود که از تو گل خوشگلم داشتم .همه چی طبق نظر دکتر خوب بود و این یعنی تو  توی وضعیت خوبی داشتی به سر میبردی نمیدونی چه حس فوق العاده ای بود وقتی صدای قلبت رو با دستگاه شنیدم اینقدر تند میزد . کلی خنده ام گرفته بود و ذوق زده بودم تازه برای بار دوم که دکتر رفتم صدای قلبت رو با گوشی موبایلم ضبط کردم همیشه نگهش میدارم و وقتی ...
7 مهر 1390

تو شبیه کی میشی؟

تو زیباترینی واقعا میگم که برای من و باباحسین هیچ فرقی نداشت که تو دختر باشی یا پسر سفید باشی یا سیاه  نه اینکه برامون مهم نباشی نه! از نظر ما تو بهترین و زیبا ترین هستی از طرف خدایی که خودش اوج زیباییه  شاید خونواده هامون براشون جنسیت تو مهمتر بود اخه سمت من که هر پنج تا نوه مادرجون دخترن و یه جورایی بامزه بود که هیچ نوه پسری نداریم  دایی محسن هم شدیدا دنبال پسر بود سمت بابایی هم که گفتم تو نوه اولی هستی شاید براشون فرقی نمیکرد که دختر باشی یا پسر هرچند وقتی فهمیدن پسری کلی خوشحال شدن ناگفته نماند که همه میخواستن اول سالم باشی و صالح بعد از معلوم شدن جنسیتت موضوع بعدی چهره ات بود که شبیه کی میشی من ، باباحسین،یا.......
6 مهر 1390

خودم و خودت و خدا

اولین حس  اگه قرار بر جبران میخوام برات از روزهای اول بگم روزهایی که هیچکس نمیدونست تو اومدی جز خودم و خودت و خدا و صد البته بابایی که شدیدا از اومدنت مطمئن بود خودم میخواستم تا سه ماهگی به هیچکس چیزی نگم ولی فقط تا دوماهگی تونستم وفادار بمونم البته تو اونقدر پسر خوبی بودی که اصلا مامانی رو اذیت نکردی طوری که اگه طاقت میاوردم و به کسی نمیگفتم تا 4 ماهگی هم کسی متوجه نمیشد خدا رو شکر فقط یه بیست روزی حالم بد بود بقیه اش رو خوب بودم اصلا هم چاق و بد ریخت نبودم الانم چاق نشدم و خوشحالم که چیزی رو که ازش میترسیدم سرم نیومد و همه اینهارو میذارم به حساب گل بودن و خوب بودن تو که از همون اول هوای مامانی رو داری نمیدونی همه چقدر از ...
5 مهر 1390