رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

رادین گل پسر مامان و بابا

مهاجرت

سلام به پسر قشنگم ببخشید عزیزم که دیر دیر اومدم خیلی سرگرم کار بودم تو از همه بهتر میدونی که ما راهی شدیم و اومدیم اربیل برای زندگی البته زندگی بهتر الان میبینم که غربت نشینی و دور بودن چه حسی داره یکی دو هفته ی اول اینقدر سرمون به کار و کشف جاهای جدید گرم بود که...... خیلی معنای دلتنگی رو نمیفهمیدم ولی الان... اشکال نداره گلم نمیخوام خیلی ناراحت کننده بنویسم میخوام بگم که با چه اوضاعی وسایل خونه رو جمع کردیم سه چار تا تیکه از وسایل بزرگ رو فروختیم و بقیه رو کارتن پیچ کردیم گذاشتیم تو یه اتاق بماند که با چه مشقتی با حضور و وجود گرم و صمیمی تو جمع و جور کردیم هی من میزاشتم وسایل ها رو تو کارتن و تو میریختی بیرون یا میرفتی در کارتن...
9 خرداد 1392

همه چی خوب بود

به علت بیمار بودن پسری بازم من مینویسم پسر خوشگلم عمل شما به خوبی انجام شد مرسی ازت که کمکمون کردی و  پسر پر طاقتی بودی ساعت 4/30 رفتیم بیمارستان و ساعت 5/10 دقیقه بردنت اتاق عمل و تو دستای بابایی بهت امپول بیهوشی زدن و اروم خوابیدی یاد سزارین خودم افتادم  و دیگه نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و گریه کردم بابایی هم یکم .... ولی سعی کردیم هم دیگه رو اروم کنیم و بعد رفتیم بیرون و منتظر بودیم خاله اکرم زودتر از ما رفته بود بیمارستان بعدش مادرجون اومد بعد عمو محمود بعد اقاجون و انا جون بعدشم عمه سمیه همه نگرانت بودن نیم ساعت بعد دکترت اومد بیرون و گفت که همه چی خوب بوده و باید شب رو بیمارستان بمونی.... یک ربع بعد خوشگل من...
3 ارديبهشت 1392

یه جراحی کوچولو

فردا دوشنبه است من نوبت عمل دارم یه جراحی کوچولو اخه یکی از بیضه هام پایین نیومده برام یه عالمه دعا کنین و از خدا بخواین به مامان و بابام یه عالمه صبر بده اخه نگرانن هر چند به روی خودشون نمیارن
1 ارديبهشت 1392

مراقبت 15 ماهگی

پنجشنبه رفتیم بهداشت برای مراقبت و اندازه گیری قد و وزن قدم 85 و وزنم هم روم به دیوار 12/800 همچین یکم تپلی شدم نمیدونم چرا؟؟؟؟ پرونده ام رو هم از بهداشت گرفتیم تا ببریم احتمالا باید واکسن 18 ماهگیم رو ارومیه یا مهاباد بزنم راستی چیزی که مامانم رو یکم نگران کرده صحبت نکردن منه مخصوصا که مسئول بهداشت گفت که باید دیگه تا الان مامان و بابا رو بگم ولی من هیچی نمیگم که مفهوم باشه یه عالمه صداهای عجیب و غریب در میارم ولی معلوم نیست چی میگم ...
1 ارديبهشت 1392

دندونای جدید

من دیگه 15 ماهم تموم شد و رفتم تو ماه 16 الانم دارم دندونای جدید در میارم  اونم 4 تا باهم چهارتا وسطی ها که در اومده بود الان دوتا هرطرف داره میزنه بیرون خیلی خوشحالم
1 ارديبهشت 1392

ما برگشتیم

سلام گلم میخوام خودم این قسمت رو بنویسم پسر  گلم اخه یه عالمه حرف دارم از سفرمون به اربیل و زندگی جدیدی که اونجا خواهیم داشت بنویسم که چه جوریا رفتیم و اونجا چه کردیم و چه شکلی برگشتیم اینکه تو چه کارها که نکردی........ ما چهارشنبه 8 فروردین راه افتادیم و رفتیم تا قزوین شب اونجا خوابیدیم و ظهر اماده شدیم بریم زنجان یک شب هم اونجا خوابیدیم و روز بعد تا مرز پیرانشهر رفتیم و بازم شب خوابیدیم و صبح رفتیم دم مرز بابایی کارهای کاپوتاژ ماشین و قبلا انجام داده بود تا معطل نشیم ولی دم مرز قبول نکردن و 4-5 ساعتی منتظر موندیم تا بابایی کارها رو انجام بده بعد دیگه وارد مرز عراق شدیم و تا اربیل 3 ساعت راه بود شهر بدی به نظر ...
28 فروردين 1392

مسافرت نوروزی

پسر نازم خوابیده و ما فردا راهی سفریم خیلی خیلی خسته شدم و یکمی هم استرس دارم و کلی هم شوق سفر به امید خدا میریم کردستان و اربیل ببخشید دیگه خیلی دیره و ما هم فردا مسافر الان 2 شبه و صبح باید 7 بیدار شم میام توضیحات بیشتر رو بعدا میدم خداحافظ
8 فروردين 1392